![]() |
![]() |
|
| روزانه های من و همسرم |
|
آبجیا سلام. حالم خوبه و دارم کارام رو انجام میدم. دیروز با شوشوی گلم رفتیم کارت انتخاب کردیم . یه کارت نسبتاْ ساده انتخاب کردم تا وقتی چند سال بعد بهش نگاه کردم از انتخابم خندم نگیره. البته کارتای الان همه یه پاپیونی چیزی رو پاکتشون دارن. مال منم همینطور. مهمونامون خیلی بیشتر از اون چیزی که برآورد کردیم میشن. واسه همینم ۱۱۰ تا کارت سفارش دادیم تازه جز این خیلی هاشون هم تلفونی و راه دورن که نیازی به کارت نیست. خریدای مهدی شامل کت و شلوار - کراوات - چمدون - پیراهن - کمربند - کیف پول -و یه سری وسایل آرایشی بهداشتی رو انجام دادیم البته هنوزم مونده. از اونجا هم رفتیم شیرینی فروشی عموی مهدی و شیرینی انتخاب کردیم و سفارش دادیم. دو تا از کاورای وسایل برقیم مونده بود که گرفتم. ۶۰ سانت هم پارچه واسه لباس مامانم گرفتم که لازم بود. دراور - جاکفشی و میز تلویزیون هم انتخاب کرده و سفارش دادیم و قرار شد که تا چند روز بعد بریم بیاریمشون. فقط میز تلویزیونم یه خورده بزرگ بود از اینایی که پشت داره (حالا عکشو میزارم) و قرار شد پیچای پشتشو باز کنن و بعد که بردیم خونه ببندیم تا حمل و نقلش آسونتر بشه. همه ی کارا داره به روال خودش طی میشه جز خونه .صاحبخونه بهم اطمینان داده که تا شنبه آماده میشه ولی من ... . به خودم قول دادم که خودم رو آزار ندم. ته دلم مطمئنم که به راحتی وسایلمون رو میچینیم چون همه بهم قول دادن کمکم میکنن. مامان- دختر خالم - دختر عمم - دختر داییم از همه مهمتر شوشوی گلم. خدا کنه درست بشه. بگو ایشالا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:41 توسط خانوم گل |
|
|
سلام آبجیا میگم چیزی تا عروسی آبجیتون نمونده ها این چند روزه حسابی سرم شلوغ بوده . مبلا و ال سی دی رو آوردیم خونه. بابا هم دنبال اجاق گاز و ماشین لباسشویی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 7:50 توسط خانوم گل |
|
|
دلم گرفته. از اون دلگیری هایی که آدم دلش میخواد ساکت یه جا بشینه و به یه نقطه زل بزنه و فقط فکر کنه. حالا نه به چیز خاصی فقط فکر کنم. واسه یه چند دقیقه تمام ارتباطم را با اطراف قطع کنم. با خودم میگم مگه ممکنه کسی باشه تو دنیا که غم و غصه ای تو زندگیش نباشه؟! یکی که بی درده بی درد باشه و همیشه ی خدا بهش خوش بگذره؟! با خودم میگم زشته بیام تو وبلاگم بگم مشکل دارم. گاهی خجالت میکشم از اینکه از درد و غصه هام بگم. خجالت میکشم. باز با خودم میگم چرا باید اینطوری باشه. همین قدر که تو دنیای واقعی هواسم به خودم و رفتارم هست و مواظبم که کسی از مشکلاتم با خبر نشه بسه. بذار اینجا دیگه راحت باشم. یه دردایی هست تو زندگی که انگار آدم رو بزرگتر میکنه انگار آدم رو قوی تر میکنه. تا حالا با این مدل درد و غصه ها مواجه بودین؟ وقتی بند بند وجودت داره از درد ترک بر میداره همون موقع هست که احساس میکنی داری قد میکشی و بزرگ میشی. بعضی از دردا باعث میشه آدم پوست بندازه. پوست انداختن خیلی سخته. دارم پوست میندازم. الان احساس میکنم یه پیله ی تنگ دور و برم رو گرفته و دیر یا زود بایستی بشکافمش و بعدش پر بکشم. مطمئنم بعد از همه این اتفاقات بزرگ میشم. از اینی که هستم بزرگ تر. خیلی بزرگتر. خدایااااااااااااااااا: ازت به خاطر تمام دردایی که تو دلم میریزی ممنونم. چون بدون اونا من یه بچه ی لوس و ضعیف باقی می مونم. خدایااااااااااااااااااااا: ازت به خاطر همراه مهربونی که برام فرستادی ممنون. از اینکه تنهام نذاشتی ممنون. با همراهیه همسرم تحمل تمام این دردا راحت تره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:25 توسط خانوم گل |
|
|
سلام. می خواستم تو این پست از همه ی دوستای گلم که تو این مدت دارن وبلاگم رو میخونن و به خصوص توی این زمان خاص که مراسمم رو در پیش دارم با نظرات خوبشون کلی بهم قوت قلب می دن تشکر کنم. خدا میدونه واسه یه کسی مثه من که نه خواهری دارم که کمکم کنه نه مامانم تو خرید و این جور چیزا همراهیم میکنه و نه خواهرشوهرا و مادرشوهرم. حتی وجود یه دوست نادیده توی وب و شنیدن حرفاش چقدر میتونه آرامش بخش باشه. از دوستای عزیزم: هنگامه جون- مریمی گل- نجمه خانوم ربیعی- افروز جون و خود خودم بسیار بسیار سپاسگزارم. اگه بقیه دوستان هم میدونستن که خوندن نظراتشون چقدر خوشحالم میکنه اونوقت هیچ خواننده ی خاموشی نمیداشتم. باز هم از همتون یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنون. راستی یه مطلبی رو می خواستم بگم و اون هم اینکه بعد از اتمام کارا و مراسمم قول میدم که از تمام وسایلم و لباسام و خونم مفصلاْ عکس بگیرم و تو پستای خصوصی براتون بزارم تا ببینین و نظرای خوبتونو بدین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:20 توسط خانوم گل |
|
|
سلام آبجیا دیروز رو مرخصی گرفتم و از ساعت ۹ صبح رفتم بازار دنبال کارهام. چند تا آرایشگاه دیدم و بالاخره یکی از آرایشگاههای معروف شهر که کارش هم نسبت به بقیه جاها بهتره و هیچ عروسی رو ندیدم که بره اونجا زشت دربیاد وقت گرفتم. البته این آرایشگاه از لحاظ قیمتم منصف تر از بقیه بود. از اونجا رفتم چشم پزشکی واسه لنز آخه من عینکی بیدم و آرایشگرم بهم گفت یه لنز خاکستری- عسلی دور مشکی بگیرم منم اطاعت امر کردم و سفارش دادم تا چند روز آینده برم بگیرمش. از اونجا هم رفتم مبل فروشی واسه تسویه که اونم انجام شد و قرار گذاشتم یه وقت برم مبلامو بار ماشین کنم و بیارمش خونه. از اونجا هم رفتم پاساژ واسه خرید چمدون که نتیجش یه چمدون چرم قهوه ای واسه مهدی گلی شد و یه چمدون آبی چهارخونه واسه من. راستی این وسط یه مانتو گرفتم ۵۴۰۰۰ تومان- یه کیف ۴۸۰۰۰ تومان یه شال ۱۰۰۰۰ تومان و گذاشتم تو چمدونم. دیشب بعد اینهمه خستگی داشتم با خودم فکر میکردم یعنی ممکنه یه روز برسه بشینم تو خونه ی خودم بدون خستگی بدون دغدغه. یه عصری بشینیم و با شوشوم دو نفری چای بخوریم در حالیکه لمیدیم رو کاناپه و داریم تی وی نگاه میکنیم. خدایا زودتررررررررررر............ خواهش می کنم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:24 توسط خانوم گل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا دفتر خاطراتمه و من خانوم گلم می خوام از زندگیم بنویسم و از عطر و طعمش.
تو راه زندگی یه همسفر مهربون دارم به اسم مهدی گلی که خیلی آقاست......... |
| پیوندهای روزانه |
|
لبهای بسته ×مریمی گل× آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|